X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


خلاصه ای از زندگی پر از شادی و خوشی من!!!
2-3 روز دیگه 25مین سال زندگیم هم تموم میشه، 25 سالی که هیچ وقت آرزوی تکرار یک ثانیه آن را نمیکنم و افسوس گذر آن رو نمیخورم. و دوست ندارم به آن برگردم، داشتم به این 25 سال از زندگیم فکر میکردم بدجوری دلم گرفته بود، گفتم یه خرده بنویسم تا خالی بشم:


25 سال پیش در سومین روز از اولین ماه تابستان نزدیکای غروب در یکی از روستاهای یه شهرستان دور بود که چشم به دنیایی گشودم که ای کاش نمیگشودم چون نمیدونستم قراره اینقدر در آن سختی ببینم. دوران بچگی به سرعت طی شد(شاید خوشترین دوران زندگیم همون دوران باشه که این همه غم و غصه نداشتم). بعد از دوران ابتدایی که در روستا بودم به خاطر ادامه تحصیل مجبور شدم از خونواده جدا شده و در شهر با یکی از داداشام زندگی مجردی رو شروع کنیم. دوران سختی بود، هم اینکه دور از خونواده بودم و هم اینکه وضع مالیمون به خاطر خشکسالی اون سالها زیاد تعریفی نداشت (البته هیچ وقت از نداری غصه نخوردم). از همون بچگی تعطیلات مدرسه همه دنبال خوشگذرونی هستن من میرفتم مزرعه و کشاورزی میکردم.
از بچگی تنها چیزی که خونوادم تو ذهنم کاشتن و برام شده بود هدف و برنامه ام، درس و ادامه تحصیل بود، وضع درسیم هم خوب بود، دیپلمم که تموم شد سال 84 در یک رشته مهندسی وارد دانشگاه شدم. روز به روز که میگذشت احساس میکردم که تو این شرایط جامعه با درس خوندن نمیشه به جایی رسید و داشتم از هدفم ناامید میشدم،تنها دلخوشی و انگیزه ام شده بود خوشحالی خونوادم و فقط به خاطر اونا بود که هرکاری میکردم. شاید اگه به خاطر اونا نبود خیلی وقتا پیش از این دنیای ...... بار سفر بسته بودیم.
 گفتیم بریم ارشد بخونیم هم خونوادم رو خوشحال کنم و هم شاید واسه خودم بهتر باشه، خوندیم و ارشد تهران قبول شدیم. اوایل بد نبود، ولی کم کم که میگذشت بیشتر احساس میکردم که تنها چیزی که تو این جامعه ارزش نداره تخصص و مدرکه. واقعا دیگه هیچ هدف و برنامه ای نداشتم و به اوج ناامیدی رسیده بودم و چیزی رو که یک عمر هدف و انگیزم بود میدیدم که ارزشی نداره به پوچی رسیده بودم.
ترم سه که شد گفتیم تغییری تو شرایط بدهیم و یکی رو پیدا کنیم که بتونیم باهاش دنیامون رو بسازیم، گذشت و با یه دختر آشنا شدم که احساس کردم نیمه گمشده خودم رو پیدا کردم، روز به روز بیشتر بهش وابسته شدم و عاشقش شدم داشتم از زندگی لذت میبردم چون دیگه انگیزه داشتم، هدف داشتم، امید داشتم و عشـــــق
اون هم من رو دوست داشت رابطمون اوایل خوب بود، کم کم اختلافات شروع شد و اون هم ازم جدا شد (تو جداییمون هم من مقصر بودم چون واقعا نمیدونستم که چجوری باهاش رفتار کنم آخه تجربه اولم بود، اون هم تا حدی مقصر بود چون نخواست درکم کنه، بیخیال مقصر هرچی بود تموم شد.) ببعد از رفتنش دوباره من موندم دنیای پر از غم و غصه و نارحتی، دوباره دلخوشی و انگیزه زندگیم رو از دست دادم. دوباره در چاه پوچی و ناامیدی افتادم با این تفاوت که دفعه پیش یواش یواش و در چند سال تو این چاه فرو رفتم ولی اینبار فرق میکرد اون دختره کم کم من رو از چاه ناامیدی خارج کرد و درست لحظه ای که لبه چاه بودم دستم رو ول کرد و یه دفعه با کله افتادم تو این چاه، این بار دردش خیلی بیشتر بود و تحملش سختتر.
البته هیچ گله ای از اون ندارم چون اون هم حق انتخاب داره، شاید من واسه اون مناسب نبودم. اون یه دختر مایه دار تهرونی بود و من یه بچه دهاتی که میخواست زندگیش رو از صفر شروع کنه، هرچند میدونم که مادیات براش مهم نبود و دلیل جداییش چیزای دیگه بود و این که بقول خودش من نمیتونستم درکش کنم.
تنها گله ای که دارم از خداست که اون که میدونست قراره اینجوری بشه و عشقم یه روز ترکم کنه، چرا اجازه میداد که عاشق بشم!!!!!
چند روز پیش بهم پی ام داد که ازدواج کردم، نمیدونم راسته یا اینکه فقط به خاطر من این حرف رو زد،احساسم که میگه دروغه. ولی اگه راسته و ازدواج کرده که از ته دلم براش آرزوی خوشبختی و شادی میکنم و اگه هم دروغه امیدوارم که یکی پیدا بشه که لیاقتش رو داشته باشه و بتونه خوشبختش کنه، من که نتونستم.
از شنبه هم 26مین سال از این زندگی .......من شروع میشه، من موندم و یک دنیا پر از ناامیدی و غم وغصه، مجبوریم بسوزیم و بسازیم.
ولی
مطمئنم که یه روز خوب میاد که ما هم رنگ خنده و شادی رو ببینیم
به امید آن روز در انتظار آینده ای مبهم میمونیم
(هرچند امیدش فعلا خیلی کمه)



تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1390 | 03:28 ب.ظ | نویسنده : محمد | نظرات (1)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.